۰

آن مرد غریبه

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ اردیبهشت ۲۷, ۱۳۹۱ در شاخه خاطرات

به نظرم هنوز هستند انسان های شریفی که با شرافت زندگی می کنند(یعنی گفتن زندگی باشرافت آسونه ولی واقعا در عمل سخته،چراشو نمی دونم اما..)

یعنی هنوز پیدا میشن انسان های شریفی که سر راهمون قرار میگیرن و طوری برخورد می کنند باهامون که یک بار دیگه انسانیت یادمون میاد.

یکی از انسان های که هیچ وقت فراموشش نمی کنم کسی بود که در حق من  لطفی کرد که اگه اون نبود منم اینجا نبودم.

درسته میگن توی سن ۳-۴سالگی خاطره تو ذهن انسان خیلی نمیمونه،اما عجیبه حادثه ای که توی این سن برای من اتفاق افتاده هنوز دقیق و روشن توی ذهنم هست..یه جورای حک شده…خیل وقت ها یاد این حادثه می افتم و..دوست داشتم بنویسم،بنویسم از مردی که نمی دونم کی بود،یعنی هیچ کس نفهمید کی بود و جون من رو نجات داد…گاهی وقت ها فکر می کنم کاش می دونستم کی بوده…نمی دونم چرا..ولی دوست داشتم که میدونستم

قشنگ یادمه رمضان بود شاید یکی دوساعت مانده به افطار بود.خانه عمه ام دعوت بودیم.ما بچه ها تصمیم گرفتیم که بریم پارک نزدیک خانه عمه البته گفتیم که می خواهیم بریم مسجد .اون موقع من سنم از بقیه کمتر بود..و البته مامان باباهای اون موقع مثل مامانای الان نبودن که اینقدر حساس باشن روی بچه ها ..ما ۴ نفر بودیم،بچه های عمه مون هم ۳نفر..رفتیم پارک کلی بازی کردیم دیگه هوا تاریک شده بود.خیلی خسته بودم کلی هم تشنه ام بود واسه همین به محض اینکه یکی دختر عمه هام گفت من میرم آب بخورم و رفت منم دنبالش دویدم چون آبخوری پارک رو بلد نبودم..همین طور همون مسیری که او رفته بود رفتم نمی دونم چقدر رفتم ولی یه وقت های فهمیدم خیلی از پارک دور شدم.یادم نمیاد آیا برگشتم به راهی که اومدم یا همون مسیر رو ادامه دادم اما همین قدر می دونم که هرچی بیشتر می رفتم هوا تاریک تر میشد و دیگه روشنایی نبود.یادم نمیاد که ترسیده باشم یا گریه کرده باشم.فقط یادمه وقتی به اطرافم نگاه می کردم نور خانه ها که از دور میدیم خیلی دور بود .

ولی من همین طور می رفتم که توی تاریکی جلوی پام رو ندیم و افتادم توی یک جوی آب(که البته آب توش نبود)پام درد گرفته بود واسه همین گریه می کردم.که یه مردی دستم رو گرفت و گفت اینجا چی کار می کنی؟نمیدونم یا گفت خونتون کجاست؟

من فقط گریه می کردم.حتی اینقدر ظلمات بود که حتی چهره مرد هم نمی دیدم.انگاری تازه اون موقع غریبگی محیط رو احساس کرده بودم که گریه می کردم.دیگه یادم نمیاد که توی راه مرد چی بهم گفت.فقط یادمه که من رو برد به یک پاسگاه…وقتی رسیده بودیم اونجا داشت اذان می گفت.منو بردن توی یک اتاق که سربازا داشتن افطاری می خوردن .یادمه سربازا می خوردن و می خندین یک جورای می خواستن منو ازاین حالتی که داشتم پشت سرهم گریه می کردم دربیارن و می گفتن الان بابات میاد.میری خونه.نترس.ولی من گریه می کردم.یادمه سر سفرشون یه عالمه زولوبیا بود،با اینکه می گفتن بیا بخور و منم می خواستم اما نمی خوردم و باز گریه می کردم

تا اینکه بعد مدتی بابا اومد…حتی بعدشم یادم نمیاد

پی نوشت:اون طرف ماجرا از این قرار بود که اصلا کسی متوجه نبود من نشده بود،بچه ها رفته بودن خونه و سر سفره افطار که نمی دونم برادرم یا مادرم متوجه نبود من میشن و تازه اون موقع می فهمن که من توی پارک گم شدن.مامانم میگه جای نبود که گشته باشیم و چون اون موقع ها اون منطقه از شهر معروف بوده که خیلی ناامنه و اطرافش خانه های نیمه ساخته ای بوده…مامانم می گفت دیگه ناامید شده بودیم فقط از خدا می خواستم جسد بچه ام پیدا بشه،چون فکر افتادن بچه ام دست لاابالیا میشکتتم…تا اینکه…

 
۰

رویاهای من

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۱ در شاخه گذری در جامعه

گرچه بارها و بارها آرزوها و هدف های زندگیم رو توی ذهنم مرور کردم که یادم بمونه دنبال چی هستم،بدونم شب به چه امیدی می خوابم و صبح به چه امیدی روزم رو شروع می کنم و از همه مهم تر چه جوری خود فلسفی ام رو قانع می کنم که برای چی زندگی و حیات رو ادامه می دم و دست از این زندگی نمی کشم!اما این بار برای اولین بار هست که می خوام رویاهای شخصی ام رو از رویاهای غیر شخصی ام جدا کنم اما هرچی فکر می کنم میبینم یه جورایی میان این دو هیچ فرقی نیست چون رویاهای شخصی من هست که رویاهای یک جامعه رو میسازه:”وقتی رویاهای بقیه روخوندم میدیم که چقدر خوب که هممون رویاهای قشنگ و زیبا داریم،رویاهای که نه تنها از نظر خودمون قشنگ و زیبا هست که از نظر اخلاق هم خوب است همان خوب حقیقی(یک خوبی مطلق)همه مون یک کشور پر از زیبایی و مهربانی و اخلاقی می خوایم اصلا برای چه رویامون رو محدود کنیم به کشور خودمون بله که همه مان رویای یک دنیای زیبا،یک دنیای بدون فقر،یک دنیای بدون ظلم،یک دنیای بدون جنگ،یک دنیای پر از صلح  و آرامش می خواهیم اما چرا همیشه این رویا توی ذهنمون باقی مونده چرا همیشه بهشت و دنیا آرمانی مون توی رویاهامون بوده ؟چرا وقتی صبح به صبح به رویاهامون سر نزنیم فراموشش می کنیم و یادمون میره که چی می خواستیم؟چرا هرچی بزرگ تر میشیم رسیدن به این رویاها از نظرمون سخت تر میشه؟چرا هرچی بیشتربه تاریخ نگاه می کنیم می بینیم توی هیچ عصری این رویا به واقعیت نپیوسته؟اونقدر که خودمون هم می دونیم اینا همیشه یک رویا میمونن!اونقدر که گاه امیدمون ناامید میشه!و توی بازی های زندگی غرق میشیم و وقتی صدای صور اسرافیل بلند میشه تازه یادمون میاد که ای وای با چه احسن الخالقین گفتنی به دنیا اومده بودیم و با چه کوله باری داریم از دنیا میریم.انگار که یه چیزی ته کوله مون رو سوراخ کرده باشه مگرنه واقعا رویای یک کشور بدون خشونت محال است؟مگر واقعا رویای یک کشور بدون فقر محال است؟مگر واقعا رویای یک کشور پر از آزادی و عدالت محال است؟

بزار بازم از عینک خودم نگاه کنم به یک روز معمولی خودم ببینم چرا فکر می کنم محال است!!

یک روز که شروع میشه دیدن معمولی ترین چیز از عینکم ترافیک  و آلودگی صوتیه شهر هست،دین کثیفی های شهر و خیابانم های پر از تبلیغات و نایلون های خوراکی هامون که آنقدر عادی شده که گاه حتی عینکم هم سانسور می کند آلودگی های که دلیل سیکلش را حتی در چشم های نارنجی پوشان هم می توان دید همان ها که می بینم با چه حسی تمام شب را تمییز می کنند ولی دوباره همان سیکل است که می ماند

عادی میشود برای عینکم دیدن دعواهای هر روز مردمی که در نبود جا در اتوبوس دعوا می کندد،عادی میشود برایم که هر روز قیمت تاکسی و نان بالا می رود،عادی میشود  دیدن سالمندانی که زیر هجوم جمعیت در مترو نفسشان تنگ میشود،عادی میشود دیدن زنانی که وارد ماشین گشت میشوند،عادی میشود دیدن زنان روسپی کنار خیابان،عادی میشود دیدن تمام بچه های قد و نیم قدی که به جای مشق بابا نان داد در مدرسه در زیر آفتاب  دست فروشی میکنند و بابای خانواده شان میشوند،عادی میشود دیدن تجاوزهای جنسیتی و روانی در پیاده روهای خیابان،عادی میشود نگاه های جنسیتی حتی در دانشگاه ها،عادی مشود تبعیض جنسیتی در قانون ها،از دیدن مردی که خودش مجری قانون برای زنش در برابر دیدگان مردم میشود،عادی مشود وقتی پای در دل ها و ناله های زنهای سرزمینت مینشینی،عادی مشود وقتی می دانی زندان ها از بی گناه پر و دانشگاه ها از بی گناه خالی،عادی میشود از درس های زندگی که از اخلاق خالی اند،از دروغ های که قیمت جانت و تمام زندگی ات هستند،اینکه اگر خودخواه نفع ات نباشی ضرر می کنی،اینکه اگر گرگ نباشی می بلعنت،عادی میشود که همه جا حق بی پول هاو بی واسطه ها پایمال میشود،عادی میشود که باید برای رسیدن به حقت حقی را پایمال کنی،عادی مشوید که باید دورغ بگویی،عادی میشود که زندگی با اخلاق مطلق مساوئی با تباهی است.

حتی تعداد زیاد سال های مبارزه فلسطینیان با ظلم برایمان عادی میشود،تمام سال های مبارزه با استثمار عادی میشود عادی میشود که از ظلم هایشان می گذریم

عادی میشود که غرق میشویم

عادی میشود که کوله بارمان درز پیدا می کند و هرچه بیشتر پیش میرویم آنچه از کوله مان میریزد وجدانمان است

همان وجدانی که نمی گذارد از حق داشتن محیط سالم و به دور از تنش بگذریم

همان وجدانی که نمی گذارد در برابر فقر و گرسنگی بی تفاوت باشیم

وجدانی که نمی گذارد در برابر ظلم سکوت کنیم

وجدانی که نمی گذارد از دیدن خشونت به راحتی بگذریم

وجدانی که نمی گذارد شب بخوابیم وقتی می دانیم حق کسی را پایمال کرده ایم

وجدانی که نمی گذارد پایمان را از دامنه اخلاق خارج کنیم

وجدانی که اگر ذره ذره از کوله مان خارج نشود نمی گذارد مدینه فاضله مان فقط در رویاهامان باقی بماند همان وجدانی که خالق مان را احسن الخالقین کرد”

آری رویای شخصی من که همان رویای اجتماعی من است این است که هیچ وقت وجدانم نمیرد…بیدار بیدار باشد وجدانم حتی اگر درد بکشد

 
۱

نقطه جوش من

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ اردیبهشت ۴, ۱۳۹۱ در شاخه زن در جامعه

همه ما عصبانی میشیم اما واقعا بعضی عصبانیت ها عیر قابل کنترل هست اون وقته که به نقطه جوش میرسیم که دیگه عمرا بشه کنترلش کرد

آقا نقطه جوش من وقتیه که برمیخورم با این دسته از آدم ها:

درسته اون دسته از آدم ها که حق زنان رو پایمال میکنند عصبانیم می کنه اما به نقطه جوش نمیرسه البته شاید به برکت برخورد زیادم با این گروه از افراده اما وقتی این دسته از آدم ها ادعای دموکراسی و حق شهروندی و از این حرف ها می کنند و از این می نالندکه در جهان یا کشورشون دیکتاتوری وجود داره و حقشون رو می خوره و عصبانی هستند و بد و بیراه راه می اندازند اون وقته که بنده کاملا متفاوت به جای حق دادن بهشون به نقطه جوش میرسم:اینکه جناب آقای که از پایمال شدن حق حرف میزنی اون وقتی که داری به خاطر یکی دو ماده قانونی که یه حق های رو به تو داده تمام حقوق زن و فرزندتو پایمال می کنی و فکر می کنی اینها جزو مایملک تو به جساب میان و در نتیجه هر جور که عشقت می کشه باهشون رفتار می کنی و تازه اگه به این نتیجه برسی که دیگه نمی تونی باهش زندگی کنی به بدترین حالت پرتش می کنی از زندگی بیرون و همون حقوقی که همان قانون مذکور به تو داده بوده به او داده برات خیلی سخته که بدی و کار ی میکنی که طرف به غلط کردن بیافته و…اون وقت حالا میای ادعا می کنی که چرا افرادی که همان قانون مذکور اختیار تام بهشون داده چرا حقت رو پایمال می کنند؟

آقا اینا من رو به نقطه جوش میرسونن

یکی نیست بگه بشر تو که اندازه جو قدرت داری پادشاهی می کنی اون وقت انتظار داری اونایی که اندازه پادشاه قدرت دارن پادشاهی نکنند روتون رو برم…الانم نقطه جوشم..همین

پی نوشت:توی این مطلب اصلا کار به درست بودن یا نبودن قانون مذکور نیست حرف یه چیز دیگه ست…بفهمید..ما رو هم به نقطه جوش نرسانید

 

 
۰

بار سکوت

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ اردیبهشت ۳, ۱۳۹۱ در شاخه حکایت دوستی ها

دارم با دوستم قدم میزنم.بهش از پلان علمی ام میگم اینکه می خوام توی چه حیطه ای کار کنم،موضوعی که می خوام روش کار کنم و به شدت دنبالشم چیه

سریع میگه:من چندتا سمینار توی این حوزه داشتم و اصلا خوشم نمیاد..مزخرفه

و من ادامه میدم:جالبه اما این موضوعات برای من خیلی مهمه  یکجورایی می تونم حتی باهاش زندگی کنم

باز سریع میگه:اصلا..خیلی مزخرفه…هیچی توش نیست..به هیچ چیز نمیرسی آخرش

میگم:می دونی چیه گرچه برام مهم هست که بتونم به نظریه اش برسم اما مهم تر از همه مسیر رسیدن هست،میدونی چیه فرق من اینکه از مسیر رسیدن به نظریه هم لذت میبرم

میگه:نه بابا هیچی نیست…خیلی خالیه..تو چندتا مقاله در موردش بخونی می فهمی هیچی نیست

و من به قدم هام دقت می کنم و به این فکر می کنم که واقعا نمیدونه خوب قطعا خیلی توی این زمینه خوندم که علاقه مند شدم و باز به این فکر می کنم که واقعا یعنی یک درصد احتمال نمیده آدم ها علایق و هدف های متفاوتی توی زندگی شون دارن

و انگار سکوت کرده ام

حرف ها توی ذهنم حرکت میکند و بیان نمیشود…انگار حوصله بیان ندارن…چون مغزم فکر می کند همه چیز را که نباید گفت

و باز سکوت کردم

و به این فکر می کنم که چقدر من دیگر حوصله بحث ندارم

 
۱

تعطیلات عید خود را چگونه سپری کردید؟

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ فروردین ۱۰, ۱۳۹۱ در شاخه روزنوشت

حدود ۲۰ روزی تعطیلات نوروزی بود…برای من البته…گرچه امسال رو سال مطالعه،کار و فعالیت برای خودم گذاشتم اما شروعش که اینطور نبود البته خودم هم می دونستم و در حقیقت نمی خواستم تو تعطیلاتم سراغ درس برم…نه اینکه چند مدته فشار درس روم بوده و احساس میکردم همیشه درس دارم تصمیم داشتم این تعطیلات رو که هیچ استرسی ندارم پس کامل استراحت کنم واسه همین فقط یک جزوه درسی با خودم آوردم که این هم اصلا باز نکردم…ولی خوب چند کتاب غیر درسی با خودم آورده بودم که بخونم ولی خوب نخوندم بازهم…یعنی هر شب باخودم می گفتم که از فردا….قبل عید می گفتم خوب دیگه از سال جدید،بعد عید گفتم دیگه ۵ روز اول همه استراحت اند اون وقت من پاشم درس بخونم،اما حساب ۵روز اول عید از دستم در رفت. امروزم دیگه گفتم بی خیال ….واقعا هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی کار کردم…فقط فقط می دونم که بدون دغدغه و استرس استراحت کردم..خیلی بهم فاز داد و اینگونه چند روز باقی مانده رو هم میگذرونیم به امید اینکه این ۳ماه پیش رو که خیلی سخته غر نزینم به جان خودمان سال نو بسی مبارک و خجسته

 
۱

اولین بهار آرش

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ اسفند ۲۹, ۱۳۹۰ در شاخه ما هشت نفر

با دنیا اومدن آرش خیلی چیزها عوض شد

امسال برای آرش اولین بهار هست،اولین بهار زندگیش.وای که چقدر کوچیکه پس….من ۲۴تا بهار بیشتر از او دیدم…

با اومدن آرش خانواده ۹ نفره ما ۱۰ نفره شد…گاهی وقت ها اصلا باورم نمیشه که هست

اونقدر دوسش دارم که خودشم مطمئنا باورش نمیشه

سال ۹۱ اولین بهار آرش هست

 امیدوارم همه بهارهاش و همه روزهاش بهاری باشه

عاشقتم آرش

پی نوشت:آرش اولین خواهرزاده بنده

 
۰

مدینه فاضله ما زنان

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ اسفند ۲۹, ۱۳۹۰ در شاخه زن در جامعه

http://ir-women.com/spip.php?article9990

ینکه سالهاست تریبون دفاع از حقوق زنان خالی نیست بر هیچ فردی از هیچ جامعه و کشوری پوشیده نیست.سالهاست که حداقل در کشور ما برای جوانان واژه دفاع از حقوق زنان واژه قرینی است.سالهااز مدافعان حقوق زنان شنیدیم و دیدیم که نابرابری حقوق یعنی چه! اینکه آن مزه تلخی که در روابط اجتماعی مان احساس می کنیم به طبیعت خلقت مان نیست، اینکه این تفکری که پشت دل های گروهی از زنان حتی وجود دارد- ما زنان گروه ضعیف تر جامعه هستیم،ضعیفی که نه اینکه نخواهد بلکه نمی تواند نه تنها بهتر، حتی نمی تواند برابر با مردان باشد – از کجا نشات می گیرد! اینکه یاد گرفتیم برابری حقوق را برای تک تک زنان بخواهیم! اینکه اجازه ندهیم از هیچ ابزاری برای کوفتن بر طبل نابرابری و برتری مرد بر زن استفاده کنن! اینکه شنیدیم کجاها و چه کسانی حق مان را در طول تاریخ از ما گرفتند! اینکه یاد گرفتیم مقابل خواسته هایمان مردان نیستند بلکه تفکر مردسالارانه است که حتی ذره های آن در وجود خود ما نیز نهادینه شده است! اینکه چگونه حقوقمان را مطالبه کنیم!

و تاریخ کشور ما در کنار دیدن تمام تلاش های این گروه نهضت های سیاسی زیادی را به چشم خود دیده است، نهضت هایی که گاه حاکمان جور را بر مسند قدرت نشاند و گاه از مسند قدرت به پایین کشید، گاه انقلاب شد و گاه کودتا و گاه نهضت هایی که خواستار اصلاحات بودند ولی سرکوب شدند. اما همیشه آنچه توده مردم را به سوی حمایت از نهضتی می کشاند امید برای بهبودی اوضاع کشور بود. کشوری که قرار بود اوضاع سیاسی اش با تفکرات سیاسی آن گروه تغییر کند و در پی آن اوضاع اقتصادی و فرهنگی مردم. مردمی که هرچه بیشتر تاریخ مطالعه کنی بیشتر می فهمی که انگار یک روز هم مدینه فاضله نداشته اند. یک روز نتوانستند بدون ترس بخوابند از اینکه فردایشان چه خواهد شد. حاکمانی که با تفکرات سیاسی شان یکی پشت دیگری می آمدند و آنچه قابل تغییر نبود اوضاع کلی سیاسی، اقتصادی کشور بود و در نهایت این تنها مردم بودند که باید هر روز به ساز یک حاکم می رقصیدند و اگر از بالا به تاریخ نگاه کنیم می بینیم که چقدر ما خوب یاد گرفته ایم از پیشینیان مان که هر روز به یک ساز برقصیم و اینکه خواسته هایمان را از دل همین ساز ها بیرون بکشیم؛ گرچه پوشیده نیست که مدیریت سیاسی یک کشور تاثیر به سزای در اوضاع اقتصادی، فرهنگی که از ریشه های موثر در نابرابری حقوق است، دارد آن هم در کشور ما که انگار تمام پست ها و تصمیمات در هم تنیده است، تنیده است که با یک تغییر فرد در سمتی اوضاع اقتصادی به کل تغییر می کند، تنیده است که با تغییر یک فرد، تمام برنامه ها و حتی نگاه های ارائه شده در مطبوعات و سینما و تلوزیون تغییر می کند، تنیده است که گاه ما مردم نمی دانیم چرا امروز فلان قانون کشور اجرا می شود و فردایش اجرا نمیشود، تنیده است که یک تغییر سمت، فردی را از عرش به فرش می کشاند، تنیده است که این نصیحت همیشه در گوشمان است که حواسمان باشد که گهی پشت به زین گهی زین به پشت…

اما با همه این نابرابری ها زن و مرد، با این همه تنیدگی ها چه کسی می تواند سرش را در برف فرو کند و نبیند که زنان همیشه در این نهضت ها کنار مردان بوده اند. این زنان بوده اند که فریاد مرگ بر استبداد را در کوچه پس کوچه های تاریخ سیاسی کشورمان سر داده اند، سیاستی که قرار بود با اصلاح اش یا انقلاب اش آزادی سیاسی را رقم بزند، بساط جور را در هم چیند، آزادی بیان را رقم بزند. سیاستی که می توانست به طور مستقیم از آزادی و برابری بیان گروه های سیاسی حرف بزند اما نمی توانست مستقیم از برابری حقوق زن و مرد حرف بزند، برابری حقوقی که نیاز داشت نه تنها قوانین بلکه فرهنگ جامعه را اصلاح کند گرچه در ضمن ادعاهایشان حرفی از برابری زده می شد اما انگار خودشان هم می دانند که این نابرابری حقوق قصه ای بس دراز دارد و نمی توان با یک تغییر چند ساله در مسند قدرت فردی، حاصل شود.

و انگار که بار اصلی آن بر دوش خود ما زنان است، ما زنانی که نه تنها خوهان برابری حقوق زن و مرد هستیم بلکه قرار است هم دوش مردان خواهان حکومتی صالح باشیم، حکومتی که قراراست بساط جور در آن نباشد، حکومتی که مفاسد اقتصادی نداشته باشد، حکومتی که در آن تضاد طبقاتی و تورم در آن بیداد نکند، حکومتی که انتصاب ها جای خود را به انتخابات ندهد، حکومتی که بیان ها آزاد باشد، حکومتی که سیاست مداران اش برای بیان نظرات سیاسی شان در مدیریت یک کشور یک روز بر مسند قدرت و روز دیگر در زندان و حبس خانگی نباشند، حکومتی که کشورش را برای مقاصد شخصی و ارتقای قدرت اش نفروشد، حکومتی که قوانین مصوبه خودش را اجرا کند، حکومتی که مردم اش را به مرحله ای نرساند که به قول شاملو “واسه چهار چیکه آب صد تا رو بی جون می کنه”

حکومتی که تاریخ آیینه عبرتش باشد وچقدر کور هستند افرادی که نمی بینند که زنان با اینکه هنوز به خاطر زن بودنشان سرکوب میشوند،هنوز به دلیل جنسیت شان حقوق شان پایمال می شود، هنوز بدون وجود مرجع قانونی و شرعی، قدرتی برای مردان برای آسیب جسمانی و روانی یشان وجود دارد، هنوز نگاه ها بیشتر به جسم هایشان است، هنوز امنیت شان در گرو حمایت مردان است، هنوز پوشش شان به انتخاب خودشان نیست و .. اما برای به دست آوردن مدینه فاضله شان تلاش می کنند آنچنان که پیش از این نیز تلاش کردند که در تمام نهضت ها سیاسی بودند، تلاش کردند که در تمام اعتراضات در خیابان ها کنار مردان دیده می شدند به همان قدرت و شجاعت، تلاش کردند که زنان سیاسی دربندمان در طول تاریخ کم نبودند، تلاش کردند که از کشورشان تبعید شدند، تلاش کردند که مادران زندانیان سیاسی در بند همیشه نقش به سزایی در مطالبه حقوق زندانیان داشته اند.

پس چگونه می توان کور بود و ندید که زنان ما در طول تاریخ بار اصلی و سنگین مدینه فاضله را بر دوش داشته اند!!

مدینه فاضله ای که قرار است نه تنها در آن اندیشه هایشان قابلیت بیان داشته باشد بلکه مرد و زن برتری شان در اندیشه متعالی شان باشد نه در جنسیت شان.

 
۰

زنی که در ۸مارس رفت

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ اسفند ۲۹, ۱۳۹۰ در شاخه گذری در جامعه

خیلی از ماندگاران تاریخمان وقتی وداع می گویندو سیل تاسف ها از رفتنشان روانه میشود تازه من از همه جا بی خبر می روم زندگی نامه اش را می خوانم و تازه می فهمم که بله این جناب چه کسی بوده و برای من ها چه کارها که نکرده و در دلم ازش ممنون میشوم و فاتحه ای اگر یادم نرود برایش می فرستم اما سیمین جزو این گروه برایم نبود،یعنی آنقدر ها به این گروه نزدیک نبود یعنی می شناختمش یعنی وقتی شنیدم رفت،می دانستم چه کسی رفت،می دانستم همان کسی رفت که زندگی نامه اش را سال دوم دبیرستان در کتاب ادبیات فارسی خوانده بودم،همان که عاشق یوسفش بود در همان سووشون که وقتی رمانش را می خواندم انگار با زری زندگی می کردم وچه قدر که دلم برای یوسفش تنگ میشد
سیمین را همین می شناختم،همین می شناختم که دوست داشتم به مانندش نویسنده بزرگی شوم،نویسنده ای با خلق رمان جاودانه،نویسنده ای که زن بودنش در تاریخ ادبیات حس غرور برایم داشت،نویسنده ای که جدا از جلال آل احمد برای من بزرگ بود
روحش شاد

http://z.ghalebi.ir/?p=162

 
۰

نامه ای به زنان بت شکن تاریخ

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ اسفند ۱۲, ۱۳۹۰ در شاخه زن در جامعه

http://www.ir-women.org/spip.php?article9946

نمی شود که نامه نوشت اما ندانست که مخاطبت کجای دنیاجای گرفته است، برای همین من می خواهم که نامه ام را برای تاریخ ارسال کنم. تاریخی که خودش می داند مخاطبین من کجای تاریخ بشریت جای گرفته اند، تاریخی که به چشم خود حتی آنها را در خلوت ترین گوشه تنهایی خانه هایشان دیده است، تاریخی که می داند مخاطبین من تمام زنان بت شکن تاریخ بشریت هستند. زنانی که در طول تاریخ بشریت هر کدام به اندازه سهم شان از زندگی بت های مردسالاری راشکستند، زنانی به یادشان مانده بود به چه برابری زاده شده اند،زنانی که استبداد و زورگویی تفکر مردسالارانه را برنمی تافتند، آنها که تبر به دست ایستاده بودند، آنها که چهر هایشان،کمرهایشان شکست اما بازوانشان هنوز محملی برای تبر بت شکن بود، تبری که بازو به بازو رسیده بود، تبری که بوی دستان زنان بت شکن قبلی را می داد، تبری که می شکاند اما نمی شکست.

تاریخی که تک تک لحظه های زندگی این زنان بت شکن را در دل خود جای داده است.ای کاش که این تاریخ می گفت چه سهم های از زندگی برای این بت شکنی به حداقل خود رسیده است،چه کمرهای که روزها در خلوت و شب ها در تنهایی شکستند اما مگر می توان ندید…

و الان زمانی است که من می خواهم به زنان بت شکن بگویم که خیالتان تخت،تاریخ تبر بت شکن را به ما رساند، بگویم که آسوده بخوابید که تبر در راه جا نمانده است بگویم که نمی دانم این چه قدرتی است که هنوز تمام نشده است، بگویم که می دانم که هر قدرت و لذتی که از برابری حق از زندگی ام می برم دلیلش سهم زندگی شماست، سهم زجرهای شماست،سهم آرزوهای که داشتید و برباد رفت.

و من می خواهم به زنان بت شکن بگویم که تاریخ به ما نشان داد که بت های بزرگ را شما شکستید، بت هایی که نفی مان می کرد، به مثابه کالا خرید و فروش می کرد، ختنه مان می کرد، زنده به گورمان می کرد و …

بت هایی که برایشان گوسفندان قربانی شده ای بودیم که تنها شانس مان از زندگی، نبودن شانس برای گوسفند قربانی دیگری بود.

و ما زنان این نسل با بت های کوچک نابرابری حقوق رو به رو هستیم، بت های که صاحبان قدرت برای صدمات جسمی، روانی، کنترل دین و عقاید،کنترل آرزوها و هدف های زندگی مان هستند.صاحبان قدرتی که حق ها را پایمال می کنند، ارزش های وجودیمان را کامل نمی داند، هنوز ارزش وجودیمان جسممان است، هنوز جسم و جنس ها در بوغ و کرنا هست، هنوز نگاه ها به تن هاست تا به فکر ها، هنوز دستمان از بسیاری از مشاغل کوتاه است و البته هنوز در گوشه و کنار زنان به خاطر زن بودنشان سرکوب میشوند و شاید باورتان نشود که حتی در نسل ما نیز در گوشه و کنار میشنویم که زنان به خاطر دختر به دنیا آوردنشان کشته می شوند، و چقدر تلخ است که ببینی زنی از اینکه فرزندش دختر نیست خوشحال میشود که دل شوهرش و یک دنیا را شاد کرده است و بهای کارش توجه و محبت و حتی حیات است.

و این مرا به این فکر می کشاند که چقدر این بت ها سنگی و پابرجاهستند که هرچقدر شکستید هنوز هستند، هنوز روییده می شوند، هنوز حمایت میشوند، هنوز ارزش مندند، هنوز در برابرش سجده می کنند، هنوز برایش قربانی می کنند. اما در کنار تمام این بت ها زنان بت شکن تاریخ زمان ما زیاد است، زنانی که در گوشه و کنار دنیا وشاید با فاصله های زیاد از هم زندگی می کنیم اما پیمان بت شکنی را در دل هایمان بسته ایم، پیمان بسته ایم که زنجیره بت شکنی را نگسلیم، پیمان بسته ایم که تبر را زمین نگذاریم حتی اگر شکستیم، پیمان بسته ایم که مانند زنان بت شکن گذشته بزرگ ترین بت های دوران مان را خودمان بشکنیم.

و من به این می اندیشم چقدر این تبر قدرت مند است که هیچ گاه خسته نمی شود،تبری که می داند روزی به ریشه میرسد و من چقدر خوشحالم برای زنان نسلی که ریشه ها را می زنند، زنانی که دیگر حتی ریشه ای نمی بینند و آن زمان است که لذت زندگی و آرامش، زنان تاریخ را آرام می کند و آنها هستند که طعم زندگی تمام زنان تاریخ را خواهند چشید.

 
۲

شناخت خود۱

ارسال شده توسط زینب غالبی در تاریخ بهمن ۱۳, ۱۳۹۰ در شاخه روزنوشت

۱۳/۱۱/۹۰
بدون شک همه افراد یک سری خصوصیات خوب دارن یک سری خصوصیات بد!و من فکر می کنم این دیگه شانسه که یکی مهربون میشه یکی بداخلاق..یک جورایی مثل هوش و استعداد میمونه و دست خود شخص نیست مگر اینکه تلاش کنه همون طور که بعضی ها با تمرین ها خاصی سطح هوشی شون رو بالاتر میبرن اما بلاخره که باید یک سطحی وجود داشته باشه که بشه کاریش کرد و منم فکر می کنم اخلاق هم همین طوره یعنی میشه یک سطحی از اون رو تغییر داد اما خوب به کل که نمیشه…در واقع من یک روانشناس نیستم که بخوام در این زمینه نظر بدم فقط این نظر بر اساس تجربیاتم هست که می تونه این تجربه اشتباه باشه یعنی منظورم اینکه به این دلیل که مسیر رو اشتباه رفتم در نتیجه تجربه اشتباهی به دست آوردم.
پس در راستای یافتن مسیری هستم که نظرم در مورد این تجربم عوض بشه!
هرچی بزرگ تر میشیم خیلی بهتر خودمون رو میشناسیم،و اینکه دیگه نمی ترسیم که اخلاق های بدمون رو بلند بگیم،بلکه وقتی می گیم یعنی گام اول رو در راستای شناخت خودمون برداشتیم و قراره که گام بعدی یعنی تغییر رو برداریم
یک مدتی هست متوجه یکی از اخلاق های خودم شدم یعنی گام اول رو برداشتم یعنی خوب فهمیدم که آدمی هستم که زیاد گیر میدم و زیاد انتقاد می کنم،نه اینکه این گیردادن وانتقاد کردن جنبه منفی باشه بلکه خیلی از اوقات ازدیدگاه بقیه(چون مسلما از دیدگاه خودم همه انتقادام وگیر دادنم درسته که انجام میدم) این انتقاد خوب هست و گیردادن برای کار منفی هست که طرف مقابلم انجام میده اما جدا از مورادی که اشتباهه این انتقاد یا به شکل صحیحی صورت نمی گیره بعضی از این انتقادا که حتی درسته اما می بینم که اطرافیانم ناراحت میشن و دلیلش رو زیاد بودن این انتقاد می دونم.
گرچه خودم به شدت ناراحت میشم و عذاب می کشم که گیر می دم ورفتاری را درست نمی دونم که انتقاد می کنم اما جدیدا حتی انتقاد کردن های خودم نه تنها احساس می کنم طرف مقابلم رو اذیت می کنه،دیگه روی اعصاب خودمم رفته….یعنی اون قدر سطح انتقادم بالا رفته که انتقاد کردن خودم رو هم زیر سوال می برم…و حالا این رفتارم خودم را هم اذیت می کنه و گاهی حتی احساس می کنم بعضی موقع ها این انتقادهای مکرر دست خودمم نیست…گرچه بقیه نیز توی این انتقاد ها و گیردادن های مکررم دخیل هستن چون قطعا اگر رفتارهای اشتباه رو انجام ندن منم گیر نمی دم و انتقاد نمی کنم اما چون قطعا تغییر دادن بقیه سخت تر از تغییر دادن خود هست واسه همین تصمیم گرفتم که تلاش کنم این تغییر رو از خودم شروع کنم ببینم می تونم اگه تونستم اون موقع می تونم انتظار داشته باشم که بقیه هم وقتی متوجه رفتارهای اشتباهشون میشن اون رو عوض کنن!!!
البته قطعا این تغییر یک روزه محقق نمیشه;)

Tmp.ir - Best Persian Wordpress Themes | Designed By wpthemesexpert.com